خداي من خداي مهربون و بزرگ و دوست داشتنيه من....
چرا بعضي وقتا نميتونم بفهمم كجاي زندگيمي
چرا بعضي وقتا فك ميكنم از داشتن اين همه بنده گيج و سردرگم شدي
چرا فكر ميكنم ديگه نميدوني چه دردي رو به كي ندي؟؟
دردفلج بودن بزرگترين و وحشتناك ترين واژه ايه كه توي عمرم شنيدم
خدايا اين كارو نكن....
التماس كردن بهت فايده ايي هم داره؟؟
يا اونقد بالا نشستي كه حتي صداي ما رو هم نميشنوي؟؟
خدايا معجزه كن
اين وحشتناك ترين تنبيه دنياس....
روزها و شايد سالهاس كه خودم را گم كرده ام هرچه گشتم لاي خاطرات قديم زير دردهاي گذشته وسط خوشبختي عزيز ترها اما نبود كه نبود....
از وقتي كه ديگر قيد خودم را زدم دل آمدن و نوشتن به اينجا را هم از دست دادم
تا ابد گمشده ايي در من ميل به مردن دارد
پدر جان تو را به خدا به خوابم بيا اين شب ها عجيب دلم يك هواي آشنا ميخواهد
سنگ صبور كودكي ....من همان دردانه ي خانه هستم كه اين روزها فقط دل خودش براي خودش ميسوزد
لطفا هركجاي اسمان كه هستي حتي اگر اسمان هفتم هستي شبي از اين شب هاي دلتنگي به ديدنم بيا
دستم را در دستان مهربانت بگير...نگاهم كن...بگذار نگاهت كنم و انوقت مرا بي هوا به اغوش بكش
ديگر فراموش كردم چه حسي دارد...
لعنتي ترين درد دنيا وقتي به سراغت مي آيد كه حس ميكني كم كم چيزهاي مهم زندگيت را به فراموشي ميسپاري
مثل تصوير واقعي تو...
دلنوشته توسط :
eli..joon
درتاریخ
1396.4.9
برچسب:
نویسنده: کیان صفری